اينك جايت ميان بازوانم خاليست...
طرنم سرد باران از سرم مي چكد
چقدر خلا حس ميشود...
و بند بند وجودم به تنفس هايت تپش مي زنند
...
حال و هوايم در پي توست
به كجا ها پنهان گشته اي؟!
بوي خاك خيس خورده
و ترك هاي آب كشيده ي ديوارها
گويي افسانه است...
طلب ترحم انگيز آغوش من به تن پر هوس تو
كاش بودي...
بوسه اي مهمانت ميكردم...
حيف كه هميشه خواست هاي من كاش بوده و هست...!
تكه هاي كاغذ تا خورده – خط خورده
قلب پر طلب مرا به سكوت ها وا مي دارند
بغض هاي من از ازدهام بي تو بودن نشئت دارد
واااااااااي كه
چقدر جايت ميان بازوانم خاليست
بازواني كه...
حلقه در دوش هاي تو گره ميخورند...
و تني كه حلقه ي دستانت را به دورش مي طلبد
سست ميشوم وقتي تيك تاك زمان،سير بي تو بودن را طي ميكند
ولي...
خيال و وهم قدم هايت كه هرآن نزد من فاصله ها را كم مي كنند،
رگ شيرين زندگي ام را به شريان مي اندازند
من در اين دور ها
با بوي تنت مست ميشوم
چقدر مجنونم مي كنند نفس هاي گرمي كه
با باران هاي سرد همراه مي شوند
...
و
تو و من
را به كلمه اي به اختصار
"ما"
به ارمغان مي دهند
و باز هم مي گويم
چقدر جايت...
آري ...
جاي تو
ميان بازوانم بسي خاليست.
تقديم به(P)
23-5-91